تبلیغات
وروجک
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387

راه و رسم عاشقی

   نوشته شده توسط: یه دوست    


من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.
 


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387

چند نکته

   نوشته شده توسط: یه دوست    نوع مطلب :برنامه ها ،

می خواستم دیگه وبلاگ نویسی نکنم
حالا یه دلایلی هم برای خودم داشتم
ولی اولا دوباره تحریک شدم تا اندکی از مطالب رو که یاد گرفتم در اختیار عموم قرار بدم
بعدشم دوستان خیلی اصرار کردند که چرا وبلاگ رو به روز نمی کنی
حالا برای شروع مجدد می خواهم چند نکته راجع به پروژه های موجود بگویم :
اول تاکید می کنم که این مطالب حاصل برداشتهای خودمه و ممکنه استادها اونو تایید نکنن
دوم به پروژه شماره سه دکتر منجمی می پردازم :
1 - برای جابجا کردن بایتها نباید از ابتدای فایل شروع کرد
     54 بایت اول مربوط به اطلاعات فرمت BMP است كما اینكه ممكن است با تغییر این           

     اطلاعات ، فایل همچنان استاندارد بماند

     بایتهای 20 تا 30 ( یا كمی عقب و جلو ) مربوط به سایز فایل می باشد و خیلی حساس اند

2 - در صورتی كه بخواهیم رنگها جابجا نشوند باید بایتها را سه تا سه تا با همان ترتیب قبلی

     جابجا كرد چون در یك فایل BMP هر رنگ سه بایت را اشغال می كند . كه هر یك برای یكی از

     سه رنك اصلی ( قرمز ، سبز ، آبی ) است .

3 - برای این كه تغییرات درست و قشنگ اعمال شود بهتر است بازه جابجایی مضربی از طول
     فایل ضربدر سه باشد در غیر این صورت فایل برش می خورد .



شنبه 25 اسفند 1386

بهترین داستانهای کوتاه

   نوشته شده توسط: یه دوست    

قسمت پنجم داستان بوف کور

  این دفعه دیگر تردید نکردم ، کارد دسته استخوانی که در پستوی اطاقم داشتم آوردم و خیلی با دقت اول لباس سیاه نازکی که مثل تار عنکبوت او را در میان خودش محبوس کرده بود ، تنها چیزیکه بدنش را پوشانده بود پاره کردم، مثل این بود که او قد کشیده بود چون بلندتر از معمول بنظرم جلوه کرد، بعد سرش را جدا کردم ، چکه های خون لخته شده ی سرد از گلویش بیرون آمد ، بعد دست ها و پاهایش را بریدم و همه ی تن او را با اعضایش مرتب در چمدان جا دادم و لباسش همان لباس سیاه را رویش کشیدم ، در چمدان را قفل کردم و کلیدش را در جیبم گذاشتم  ، همینکه فارغ شدم نفس راحتی کشیدم ، چمدان را برداشتم وزن کردم ، سنگین بود، هیچوقت آنقدر احساس خستگی در من پیدا نشده بود ، نه هرگز نمی توانستم چمدان را بتنهایی با خودم ببرم. هوا دوباره ابر و باران خفیفی شروع شده بود. از اطاقم بیرون رفتم تا شاید کسی را پیدا کنم که چمدان را همراه من بیاورد،در آن حوالی دیاری دیده نمی شد. کمی دورتر درست دقت کردم از پشت هوای مه آلود پیرمردی  قوزی را دیدم که قوز کرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود.


ادامه مطلب...

یکشنبه 12 اسفند 1386

معرفی مشاهیر ایران و جهان

   نوشته شده توسط: یه دوست    

محمد غفاری " کمال الملک "

 

محمد غفاری، ملقب به کمال الملک، نقاش شهیر ایرانی در سال 1224 در کاشان به دنیا آمد و تعدادی از اعضای خانواده اش اهل هنر و نقاشی بودند درچند ماهگی اورابه"کلده"دهی بسیار سرسبز وخوش آب و هوا در نزدیکی کاشان بردند.طبع حساس ودل نازک محمد در روستای سرسبز که شکوه کوهستانش چشم را خیره میکرد پرورش می یافت وقلب او مالامال از عشقی سرشار به طبیعت می شد . از تنور تکه ذغالی بر می داشت و روی دیوارها ،ورقهای حساب و کتاب پدر ،زین اسب ها و گاهی دور از چشم پدر و مادرش بر روی دیوار سفید شده با گچ اتاق نقاشی می کرد .نقشهای مختلفی می زد و بیشتر درخت صنوبر را می کشید که روی تپه کنار نهر روییده بود .


ادامه مطلب...

یکشنبه 12 اسفند 1386

زیباترین داستانهای کوتاه

   نوشته شده توسط: یه دوست    نوع مطلب :زیباترین داستانهای کوتاه ،

بوف کور
قسمت چهارم



برای این که او را بهتر ببینم من خم شدم، چون چشمهایش بسته شده   بود . اما هرچه بصورتش نگاه کردم مثل این بود که او از من بکلی دور   است، ناگهان حس کردم که من بهیچوجه از مکنونات قلب او خبر نداشتم   و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.   خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او که   باید بیک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد از صدای من   متنفر بشود.   بفکرم رسید که شاید گرسنه و یا تشنه اش باشد ، رفتم در پستوی اطاقم   تا چیزی برایش پیدا کنم ،اگر چه می دانستم که هیچ چیز در خانه به هم   نمیرسد، اما مثل اینکه به من الهام شد، بالای رف یک بغلی شراب کهنه که   از پدرم به من ارث رسیده بود داشتم،چهارپایه را گذاشتم، بغلی شراب را   پایین آوردم، پاورچین پاورچین کنار تختخواب رفتم، دیدم مانند بچه ی   خسته و کوفته ای خوابیده بود. او کاملا خوابیده بود و مژه های بلندش   مثل مخمل بهم رفته بود، سربغلی را باز کردم و یک پیاله شراب از لای   دندان های کلید شده اش آهسته در دهن او ریختم.


ادامه مطلب...

شنبه 11 اسفند 1386

زیباترین داستانهای کوتاه

   نوشته شده توسط: یه دوست    

بوف کور

 قمست سوم

 

 

تمام شب را باین فکر بودم. چندین بار خواستم بروم از روزنهء دیوار نگاه بکنم ولی از صدای خندهء پیرمرد ترسیدم، روز بعد را بهمین فکر بودم. آیا می توانستم از دیدارش بکلی چشم بپوشم؟ فردای آنروز بالاخره با هزار ترس و لرز تصمیم گرفتم بغلی شراب را دوباره سر جایش بگذارم ولی همین که پردهء جلو پستو را کنار زدم و نگاه کردم دیوار سیاه تاریک، مانند همان تاریکی که سرتاسر زندگی مرا فرا گرفته بود - اصلا هیچ منفذ و روزنه ای به خارج دیده نمی شد- روزنه چهارگوشهء دیوار بکلی مسدود و از جنس آن شده بود، مثل اینکه از ابتدا وجود نداشته است- چهارپایه را پیش کشیدم ولی هرچه دیوانه وار روی بدنهء دیوار مشت میزدم و گوش میدادم یا جلوی چراغ نگاه می کردم کمترین نشانه ای از روزنهء دیوار دیده نمی شد و به دیوار کلفت و قطور ضربه های من کارگر نبود - یکپارچه سرب شده بود.


ادامه مطلب...

شنبه 11 اسفند 1386

اختصاص دینامیک حافظه

   نوشته شده توسط: یه دوست    

با سلام خدمت كلیه دوستان گرامی

با توجه به سوالی كه یكی از دوستان مطرح كرده بودند ما بر آن شدیم تا این پست را بزنیم .در اینجا ما سه روش می زنیم كه هریك اشكالات خود را دارد .ولی به نظر من مقصود دكتر منجمی همان روش كپی بوده تا دردسر آن را بفهمیم و احتمالا بعد از آن روش بهتری را ارایه دهند . باز هم به شما توصیه می كنیم كه در پروژه خود از این روش استفاده نكنید .

و اما روش غیر كپی :

اگر درست فهمیده باشم منظور دوستمان از روش كپی این است كه محتویات پوینتر را در یك پوینتر دیگر كپی كرده و بعد از باز سازی dataptr محتویات آن را باز گردانیم . روش نیمه كپیی هم وجود دارد و اینكه یك پوینتر به اول dataptr متصل كنیم و بعد بدون ساختن پوینتر آرایه ای از حافظه مقادیر آن را بازگردانیم . این روش هم به نظر من باز كپی است كما اینكه سرعت بسیار بالاتری دارد چون مقادیر dataptr فقط یك بار كپی می شوند توجه می كنیم كه مقادیر اضافه شده را باید دستی صفر كنیم (حتی در روش غیر كپی من !!! )این روش ایراداتی هم دارد كه میتوانید آنها را بیابید و به ما نیز بگویید .


ادامه مطلب...

چهارشنبه 8 اسفند 1386

اربعین

   نوشته شده توسط: یه دوست    

اربعین در فرهنگ عاشورا:


 در فرهنگ عاشورا، اربعین به چهلمین شب شهادت حسین بن علی(ع) گفته میشود که مصادف با روزبیستم ماه صفر است. از سنتهای مردمی گرامی داشت چهلم مردگان است، که به یاد عزیز فوت شده خویش، خیرات و صدقات میدهند و مجلس یاد بود بر پا میکنند، در روز بیستم صفر نیز، شیعیان، مراسم سوگواری عظیمی را در کشورها و شهرهای مختلف به یاد عاشورای حسینی بر پا میکنندعاشقان و پیروان آن امام، در سحال اسرار اربعین به ذکر پرداخته و باران اشکبار چشم خویش را بامظلومیت حسین و یارانش پیوند می زنند. این راه، راه تداوم عشق است و بی گمان هیچگاه بی رهرونخواهد بود.




 نخستین اربعین:


 در نخستین اربعین شهادت امام حسین (ع)، جابر بن عبدالله انصاری و عطیه عوفی موفق به زیارت تربت و قبر سید الشهدا شدند. بنا به برخی نقلها، در همان اربعین، کاروان اسرای اهل بیت (ع) دربازگشت از شام و سر راه مدینه، از کربلا گذشتند و با جابر دیدار کردند. البته برخی از مورخان نیز آن را نفی کرده و نپذیرفته اند، از جمله مرحوم محدث قمی در «منتهی الامال» دلایلی ذکر میکند که  دیدار اهل بیت از کربلا در اربعین اول نبوده است. به هر حال، تکریم این روز و احیای خاطره غمبار


 عاشورا، رمز تداوم شعور عاشورایی در زمانهای بعد بوده است.




ادامه مطلب...

تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5